
خیلی با حالی خدا
پ.ن.۱: نظر متخصص اعصاب و روان در مورد بنده!
پ.ن.۲: البته ملاحظات صورت گرفته در پاسخ دادن به تست ها هم بی تأثیر نبوده.*
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* آدم هم چقدر هم دیوانه با آینده خودش و ایضاً دیگران که نباید بازی کنه.
همه با هم روی یه گوله غبار زندگی می کنیم که پیدا کردن توصیف درستی از کوچکیش کار سختیه.
اون وقت تمام عمر رو صرف چی می کنیم. انگار هنوز نفهمیدیم که چقدر تنهاییم.
تازه قسمت بد قضیه اینه کا تو این اوضاع، میریم می شینیم توی یه آزمایشگاه با میکروسکوپ الکترونی در مورد ذرات نانو تحقیقات می کنیم.
انگار باید هر طور شده به همه ثابت کنیم که از ما ریزه تر هم هست.
ZERO WIDTH NON-JOINER.
Aloe vera -که حتی معلوم نیست در فارسی چطوری باید نوشتش- چیزی بین خیار، کیوی و شربت سینه ای که هر چه فکر کردیم اسمش یاد هیچ کداممان نیامد.
اما من فهمیدم که این رقم گیاه را در همان شامپو بریزند بهتر است.
پ.ن:صد رحمت به آناناس خودمون.
معلوم نیست از چند وقت دیگر که حتی اینترنت مفت هم نداریم چه گلی باید به سر کچل کرده مان بگیریم.
خدا عاقبت همه را ختم به عافیت گرداند انشاا...
با فکر لحظات بعد از اون چند ساعت سخت میگذرونم. لحظه هایی شدیداً خواستنی.
پر از ترکیبی غریب از ترس و شادی؛ و اضطراب و امید.
فقط مهم اینه که دیگه تموم میشه و من آزاد.
بعدش می زنم گاراژ اساسی. میخوام یه مدتی از زندگی مرخص شم اگه بشه.
اینقدر کشش بدم تا حالم از بیکاری بهم بخوره.
خدایا قربونت یه هلی بده مارو. کمک کن از این چاله دربیام.
پ.ن: محض احتیاط برای کسانی که قوه تخیل فعالی دارند. قضیه زایمان نیست! البته خب بی ربط هم نیست. یعنی بنده قبلاً زاییدم حالا موندم توش. اگه خدا بخواد داریم سر و سامونش میدیم بره. بلکم یه نفس راحتی بکشیم.
راست میگی.
خیلی آدم مزخرفی شدم .
اما...
پ.ن: اما رو ولش کن. پاکش کردم. دوست ندارم باز بوی مزحرف بودن بدم.
بی خیال.
حالا اگه اهل تماشای فوتبال بودم باز یه چیزی.
پ.ن: های چاقالوی! این تو که پشت سرت رو هم نگاه نکردی. ای مسکرات چی ِ آدم فروش.
ا*.پ.ن: بیا جمع کن این عمله فسادت از تو این اتاق.
* ادامه