با وجودی که زمان قرار دادن تیتر نارنجی اون بالا اصلاْ روزگار خوبی نداشتم. و حتی شاید تنها آرزوم رسیدن به روزی مثل حالا بود. اما باید اعتراف کنم هنوز معنای ناآرامی رو درست درک نکرده بودم.
دیشب تا صبح تو رختخواب رادیو پیام گوش دادم.
پ.ن: هیچی بیشتر از دوستی که تمام شب رو مسخره بازی درآورده تا به خیال خودش کمکی کرده باشه حالم رو بد نمیکنه.
هویج شسته ای هم برای من آویزان کن. لطفاً.
من از تنهایی خوشم میاد
از اینکه کسی کاری بی کارم نداشته باشه خوشم میاد.
از آب طالبی تو تابستون، هویج بستنی با بستنی در پیت تو زمستون و بستنی سنتی با خامه فراوون در تمام فصول خوشم میاد.
از هر چیزی که کافئین داشته باشه خوشم میاد.
از عکس خوشم میاد، حالا اگه خودم گرفته باشم چه بهتر. سیاه و سفید باشه که دیگه محشره
از ساختن چیزی که به محیط واکنش نشون بده خوشم میاد. منظور نوع بی جانشه البته.
عاشق تماشای تن برهنه درخت هام.
اصولاً تماشای زیاد مناظر طبیعی برام خطرناکه. احتمال داره ذوق مرگ بشم.
توضیحات: مناظر طبیعی میتونن تپه خاک برش خورده کنار جاده هم باشن.
در کمال تاسف از سیگار هم خوشم میاد. شاید هم نه، نمی دونم!
از بچه های کوچ،کولو خوشم میاد.(البته اگه مادرشون همسر بنده نباشه )
از شوخی کردن خوشم میاد، در همین راستا از رفتن تو نخ همه چیز و همه کس هم.
پند اخلاقی مرتبط: یادمون باشه که با هم بخندیم نه به هم
میمرم واسه ابزار. از همه رقمش.
بچه که بودم همیشه دلم میخواست یه ست کامل آچار بکس داشته باشم. از اون جغجغه ای هاش.
گل شمعدونی و درخت آلبالو رو دوست دارم.
همیشه دلم میخواد ببینم اون پشت چه شکلیه. وقتی یه تپه جلوم باشه.
از خونه های قدیمی با نمای آجری خوشم میاد. خونه یا باید این جوری باشه یا خیلی مدرن.
از آکواریوم خوشم میاد خصوصاً اگه بشه شب قبل از خواب وقتی چراغ ها خاموشن دراز کشید و تماشاش کرد. البته همستر هم خوبه خصوصاً آقا چنگیز خودم.
از نوشته های عباس حسین نژاد خوشم میاد. خودشو که تا حالا ندیدم اما احتمالاً باید از اونم خوشم بیاد.
نکته مرتبط: چون ایشون در اینترنت املاک زیاد دارن و من نمیدونم آدرس کدومش رو لینک کنم، لطفاً اگه تاحالا ندیدیش بگرد تا پیداش کنی. زیاد طول نمیکشه.
الان از اون روزی که نوشتن مطالب بالا رو شروع کردم حدود ۱۰ روز گذشته، شاید هم بیشتر. گذاشته بودم تا کامل ترش کنم. اما تا حالا چیزی بهش اضافه نشده البته از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون تو این مدت نه سراغش اومدم، نه اصلاً بهش فکر کردم. گرچه در غیر این صورت هم فرقی نمیکرد چون لذت های زندگی من اینقدر زیادند و لحظه ای و غیر قابل تکرار که نمیشد چیزی ازشون نوشت.
تنها نکته ناراحت کننده این وسط اینه که با وجود همه اینها چرا خندیدن خودم یادم رفته.